حسين فرياد خاموش

 

در سرزمين تاريخ آن دورود خويشاوند را مي بينيم كه يك آب است و يك سرآغاز و شتابان به سوي يك مقصود ، دو تا مي شوند و در مسير خويش ، از هم دور مي شوند و دورتر ، و نزديكي هاي بغداد ، به هم نزديك مي شوند و نزديكتر و در انتهاي سرزمين تاريخ به هم مي پيوندند و يكي مي شوند : شط العرب ! و در پايان كار ، به آرامش يكنواخت نخستين مي رسند ، اما نه در جمود تنگستان ، كه در سيلان اقيانوس. در ميان هياهوي مكرر و خاطره انگيز دجله و فرات اين دو خصم خويشاوندي كه هفت هزار سال ، گام به گام ، با تاريخ هم سفرند .

اكنون او را به زور جهاد و زر زكات و زهد امام ! از فهم ها برده اند و بر جاي او ، شرك شومي را كه متوليان رسمي دين از توحيد ابراهيم و موسي و عيسي و زرتشت ساخته بودند باز آوردند

غريو و غوغاي تازه اي بر پاست . سواران وحشي عاشور ، كه غلامان و شكست خورد گان را ، از پا تا شانه ، زنده در زمين غرس مي كردند و آنگاه ، بر مزرعه اي اين چنين هولناك ، اسب مي تاختند . از قبرستان خاموش و تاريك ، بر شوريده اند و از شمال بين النهرين سرازير شده اند . برج شگفت انگيز بابل را كه در گذر قرن ها فرو ريخته بود ، دوباره بر كشيدند و لنگرهايش را ترميم كردند و در پس هر دندانه اي ، پاسداران قدرتهاي هولناك «كاخها» و «معبدها» و «گنجينه ها» در كمين نشسته اند .

« قبطيان » را كه در نيل غرق شده بودند نمي بيني كه اكنون از لاي و لجن باز كشيده اند و « سبطيان »  را به شكنجه و اسارت جاهلي كشانده اند و در شكنجه خانه هاي « الله » عذاب گناه آزادي بي دوامشان را مي چشانند

 

 

بعل خداي بزرگ كه قرن ها سلطه ي جباران دين و دنياي بين النهرين را بر بردگان و بيگانگان و مستضعفان بي دين وبي دنيا ، تقديس مي بخشند و متوليان و حاميان خويش را برگرده بيچارگان سوار مي داشت و خلق را به نيروي طاعت خدايان آسمان ، به اطاعت خداوندان زمين مي آورد به معبد خويش كه از عجايب هفتگانه جهان است ، بازگشته و باز بر سر گنج هايي كه از وقف ها و نذرها و غارت ها و غنيمت هاي دشمن و دوست فراهم آورده بود ، همچون افعي زادي هفت سر ، حلقه زده است . الله كه اهوراي همه ي هستي بود و خويشاوند انسان و همه در برابرش برابر و او در كنار مردم ، و « توده بي صاحب » خانواده او ، ناموس او و او براي خانواده اش از همه مهربان تر و در برابر ناموسش متعصب تر و در چشمش نژادها و تبارها همه يكي : مردم و مردم در مذهبش همه دوتا : پاك و ناپاك ! و دشمن زر و زور و تزوير . و بيش از همه خشمگين از اين سومي : « فمثل كمثل الكلب » ، « كمثل الحمار » . اكنون او را به زور جهاد و زر زكات و زهد امام ! از فهم ها برده اند و بر جاي او ، شرك شومي را كه متوليان رسمي دين از توحيد ابراهيم و موسي و عيسي و زرتشت ساخته بودند باز آوردند . « قبطيان » را كه در نيل غرق شده بودند نمي بيني كه اكنون از لاي و لجن باز كشيده اند و « سبطيان »  را به شكنجه و اسارت جاهلي كشانده اند و در شكنجه خانه هاي « الله » عذاب گناه آزادي بي دوامشان را مي چشانند و كيفر تلاشي را كه براي آزادي مردم بي فخر و بي تبار كرده بودند ؟ و اكنون ، اين بسطي تنها را نمي بيني كه از « مدينه » ي قبطيان گريخته و سر در كوير غربت و شكست و آوارگي فرو برده و ، همچون « سفينه » اي بر درياي رمل هاي سوزاني كه از تهامه ي سياه ( سرزمين ميان كوه و دره ) تا فرات سرخ گسترده است ، به سوي مرگ مي شتابد تنها و بي اميد ، گريزان از سيلي عالم گير سياهي كه ، پيش از همه سرزمين بطحاء ( دره ي مكه ) را در خود فرو برده است . مي رود تا در « سرزمين نوح » بميرد . كه « وارث نوح » است . تا از خود ميراثي به جا بگذارد براي همه آزادگان بشريت و در همه وقت و در همه جا. از پي ، « خيل الله » ( سخن عمر سعد : يا خيل الله اركبي ! ) ، به امامت فرعون و ملأ و ساحران ، در تعقيبش ، و درپيشش ، « گرگان يوسف » - هار شده ازخون هايي كه در جهاد و زكات از دشمن و دوست آشاميده اند به انتظارش ، باري سنگين «وارثت آدم » بر دوش ، « گردنبند زيبنده مرگ بر گردن » خاموش و غمگين راه مي پيمايد ، و جز آهنگ آرام و يكنواخت سفينه اي كه بر امواج رمل هاي صحرا مي رود ، آوايي از او بر نمي آيد . اما ، بانگ گوساله ي « طلا » ي سامري « زاهد » - كه نمايندگان خدا ، از دهان او ، با خلق سخن مي گويند .و پيام وحي را مي رسانند و حكم جهاد مي دهند را امر به معروف و نهي از منكر مي كنند و بيم عذاب جحيم و مژده ي پاداش نعيم مي دهند و كافران و گمراهان و سركشان را موعظه مي كنند و بردگان و گرسنگان را به صبر و سكوت دنيا و نجات وجدان آخرت و مائده هاي بهشتي مي خوانند در شرق و غرب طنين افكن است . گوساله اكنون ، در آخور بيت المال ، گاو شده است و بانگ توحيد برداشته است ! كلبه گلين آن چوپان مبعوثي را كه ، در گوشه خانه مردم ( مسجد ) ، همچون بنده اي زندگي مي كرد ، به خاطر نجات دين خدا و سنت خود او ، ويران كرده اند و ، بر خرابه آن ، باز همان « سه چهره جاويد يك تن » : فرعون و قارون و بلعم ، در سه شعبه هميشگي يك بنگاه : قصر و دكان و معبد ، و هر كدام بر سر كار هميشه خويش ! استبداد و استثمار و استحمار ! تثليت : آري

 

در چنين روزگاري است كه  « مردن » براي يك مرد ، تضمين « حيات » يك ملت است. شهادت او مايه بقاي يك ايمان است . گواه آن است كه جنايتي بزرگ ، فريبي بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاكم است

همه وجودش را كه خود و خانواده اش باشد و عزيزترين يارانش را آورده تا با شهادت خويش و همه خويشاوندان خويش شهادت بدهد كه ، « مسئوليت خويش را در عصري كه حق بي دفاع و بي سلاح شده بود ، انجام داده ام » و شاهد  بگيرد كه ديگر  « نمي توانست » ! در چنين روزگاري است كه        « مردن » براي يك مرد ، تضمين « حيات » يك ملت است. شهادت او مايه بقاي يك ايمان است . گواه آن است كه جنايتي بزرگ ، فريبي بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاكم است ، شاهد اثبات حقيقي است كه انكار مي شود و بالاخره اعتراض سرخي است بر حاكميت سياه ، فرياد خشمي است بر سر سكوتي كه همه حلقوم ها را بريده است . آري شهادت دعوتي است به همه « عصرها » و به همه « نسل ها » كه : اگر مي تواني بميران ! و اگر نمي تواني بمير .

www.salehkar.persianblog.com