سعادتمند واقعي
وقتي از قبرستاني خاموش مي گذشتم در آن خاموشي مطلق صداهاي موهومي را مي شنيدم . آن صداها از آن مرده اي بود كه با خود نجوامي كرد خوب گوش دادم ، صداها اينطور در گوشم نمود مي كردند . زندگي همه ي ما در پيچ و خم زندگي گم مي شود . و فقط در لحظه ي مرگ است كه زندگي را پيدا مي كنيم و اين يافتن تنها لذتي است كه مرگ با خود همراه دارد . پس قبل از اينكه از اين دنيا برويد در زندگي خود بميريد تا لذت زندگي در تمامي اين دنيا از آن شما باشد نه در لحظه ي آخر آن . در آن لحظه من مردم تا در اين دنيا سعادتمند واقعي باشم .
به خاطر رضاي تو
تو پر زدي و بغض من شكست در عزاي تو
غزل غزل شدم فقط به خاطر رضاي تو
تو پر زدي و بي كسي شكست شانه هاي من
ظهور آيه هاي من كتيبه شد براي تو
پس از تو با ستاره ها به شعر شكوه مي كنم
مرغ پر ستاره اي نشانده ام به جاي تو
كنون كه رفته اي ببين حقيقت صداي من
كه مي رسد به انتها به گريه پا به پاي تو
ز باور خيال دل تو آشنا نرفته اي
كه لحظه لحظه مي رسد به گوش دل صداي تو
تو نازنين « طلوع كن در اين ستاره مردگي »(1)
كه بشكند سكوت شب به بال آشناي تو
(1):الهام از شعر (طلوع كن) سروده ايرج جنتي عطايي
سروده امير قوام منش دانشجوي رشته زبان انگليسي
كودك فردا
يك كوچه تنگ وتاريك وبي انتها
پر از ازدحام سايه هاي نا پيدا
يك ذهن وامانده
در امتداد يك مسير بن بست
يك صدا
اسير امواج نا آشنا
يك روح زخمي و دربند
در كالبدي بي درد ورها
يك آتشفشان مرده خاموش
بر روي قله گستاخ ومغرور
هديه هاي من به تو اي كودك فردا
بي سرانجام مي آيي وبي سرانجام ميروي
كيستي ، چيستي
مهم اينست، نيستي
در ميان اسيران اين مرداب
اينك منم راوي :
آدمك
ـ بازيگري باهوش ـ
كودك
ـ تماشاگري خاموش ـ
سناريوي نيمه تمام
روي سن در جريان است
با همان صحنه ي هميشگي
« كودكي سر تا پا درقفل و زنجير روان است»
سراينده : غلامرضا صالح كار